Loading...
جمعه 29 اردیبهشت 1391 برابر با 18 مى 2012 مصادف با 27 جمادى الثانية 1433

 

طلاق آخرين راهكاراست نه اولين!

بالارفتن ميزان طلاق دردوره ما سبب شده است اين موضوع موردتوجه گروه زيادي ازكارشناسان قرارگيرد.

طلاق آخرين راهكاراست نه اولين!

در خيلي از موارد حتي گروهي آن را به عنوان نشانه‌اي دال بر از ميان رفتن خانواده در سال‌هاي آينده تلقي كرده‌اند. غالبا گفته مي‌شود كه امروزه مردم با غم و تشويش كمتري در مقايسه با گذشته به ازدواج روي مي‌آورند، چرا كه طلاق براي آنان در حكم بيمه تلقي مي‌شود و در صورتي كه ازدواج ايجاد مشكل كرده و يا حالت موفقيت آميز و خشنود كننده اي براي آن‌ها نداشت مي‌توانند آن را رها كنند. اكثر طلاق‌ها وقتي اتفاق مي‌افتد كه ازدواج و يا ازدواج كنندگان جوان هستند. تمامي‌ازدواج‌ها پس از سپري شدن ايام شادي آفرين عشق و محبت دستخوش گونه‌اي از بحران و تطابق مي‌گردد و تمامي‌ زوج‌ها حداقل چند گامي‌ را در راه از ميان بردن پيوند ميان خود بر مي‌دارند. اما چرا گام‌هاي برخي از افراد در اين ميان بلندتر است؟ البته اين پرسش را نمي‌توان با اتكاي به يك عامل به تنهايي پاسخ داد بلكه مجموعه‌اي ازعلل مطرح است كه به تنهايي و يا درارتباط با يكديگرسبب انهدام حيات زناشويي مي‌شود.

طلاق چيست؟

انحلال رابطه همسري درازدواج دائمي‌را كه بعد ازآن از نظر رعايت حقوق و تكاليف مربوط به زناشويي مسووليتي براي دو همسر نخواهد بود، طلاق مي‌گويند. (شناخت اسلام، صفحه 322)اگر ازدواج را قراردادي بين دوشخص براي زندگي مشترك بدانيم، اين قرارداد همواره دائم نيست و گاهي بنا به دلايلي فسخ مي‌شود.جريان فسخ قرارداد بين يك زوج را اصطلاحا طلاق مي‌گويند.

هيچ دختر و پسري در آغاز زندگي و در پاي سفره عقد تصور نمي‌كند كه ممكن است روزي مشكلات چنان بر او غلبه كند و شرايطي بر او تحميل شود تا دادخواست طلاق داده و به زندگي مشتركش پايان دهد. طلاق احساس باخت و يا زنده نبودن ارتباط زناشويي است كه طرفين آن براي رهايي از اين احساس اقدام به جدايي مي‌كنند.گاهي طلاق تنها راه منطقي براي حل مشكل به نظر مي‌رسد. آنچه داراي اهميت است نگرش متفاوت افراد جامعه نسبت به اين پديده است. طلاق دلايل گوناگوني دارد. اين دلايل متناسب با موقعيت، طبقه و جايگاه اجتماعي زوجين متفاوت است. شناخت عوامل موثردرشكل گيري اين پديده در كنترل و كاهش آن نقش بسزايي خواهد داشت.

دگرگوني در ساختار خانواده

دگرگوني در ساختار خانواده در جوامع امروزي، از كوچك شدن حجم خانواده، دگرگون شدن برداشت‌هاي افراد از طلاق و تغييراتي در نقش‌هاي مردان و زنان سرچشمه مي‌گيرد. از آنجا كه طلاق براي پايان دادن به پيوند زناشويي زوج‌هاي صاحب فرزند به صورت روش پذيرفتني و قابل دفاعي در آمده است، به اين علت نيز دگرگوني‌هايي درساختار خانواده پديد آمده است.وقتي پدريا مادري براثر طلاق خانواده را ترك مي‌گويند، كاركردهاي خانواده ونگهداري ازفرزندان بايد طوري تنظيم شوند كه اين فقدان جبران گردد.چشمداشت‌ها و نقش‌هاي زن و شوهرامروز به شدت تغيير كرده‌اند اما بيشتر اين دگرگوني‌ها در مورد زن مصداق دارد. روز به روز به تعداد زناني كه كارمي‌كنند و در درآمد خانوادگي سهيم‌اند و درخانواده اقتداري به هم زده‌اند، افزوده مي‌شود. امروزه بسياري از زنان طبقه متوسط تحصيلاتشان را تكميل مي‌كنند و پس از ازدواج كارمي‌كنند تا نخستين فرزندشان به دنيا آيد. اين گونه مادران يا تنها درنخستين سال‌هاي كودكي فرزندشان در خانه مي‌مانند وازاومراقبت مي‌كنندويا خدمتكاري را براي نگهداري از فرزند يا با سپردن به مهدكودك‌ها اين نقش را به ديگري مي‌سپارند تا خودشان بتوانند تمام وقت كار كنند. جنبش آزادي زنان وحركت‌هاي زنان (فمينيستي) درتغييرنقش‌هاي اجتماعي جوامع نوين بسيارموثر بوده است.برداشت مردم جوامع امروزي ازطلاق نسبت به دهه‌هاي گذشته دگرگون شده است. دردهه‌هاي گذشته طلاق امري مذموم بود اما براي مردم جوامع امروزي قابل قبول ترشده است. درگذشته زوج‌ها بيشتردركنارهم مي‌ماندند كه احساس مي‌كردند ادامه زندگي زناشويي‌شان به مصلحت فرزندانشان است.اما امروزه اين تشخيص وجود دارد كه براي فرزندان، طلاق پدرومادر بهتراز ادامه زندگي خانوادگي پركشمكش است البته اين مهم مي‌تواند براي كودك زيانبارتر باشد. (درآمدي به جامعه شناسي، بروس كوئن، صفحه 133)

علل و عوامل موثر در طلاق

به گفته كارشناسان ازدواج‌هايي كه در آن‌ها هماهنگي بيشتري ميان زوجين وجود دارد موفق‌ترند و كمتر به طلاق مي‌انجامند. تشابهاتي مانند طبقه اجتماعي، سطح تحصيلات، سطح هوش، هم نژاد بودن، دين مشابه داشتن، هم زبان بودن و... يك ازدواج موفق را رقم مي‌زند. ازدواجي كه با تشابه نژادي، زباني، رواني واجتماعي صورت بگيرد ازدواجي موفقيت آميز است.تفاوت طبقاتي يكي از عواملي است كه با امكانات اجتماعي معمولاديدگاه‌هاي مختلفي را به وجود مي‌آورد البته اگر دو نفر آن اندازه از آگاهي لازم برخوردار باشند كه اين تفاوت‌ها را به رسميت بشناسند ازدواجشان منعي ندارد.دراصل مهم‌ترين دلايل طلاق توقعات نادرستي است كه طرفين ازيكديگر دارند.

درعين حال اين موارد نيزقابل اشاره است:

1- عدم آگاهي جنسي

2- شهرت يكي ازطرفين

3- بيماري ويا نقص جسماني

4- نبود امنيت شغلي

5- تضاد فرهنگي

6- فقرمالي

7- عدم درك متقابل افراد ازيكديگر.

اما يكي ازمهمترين عوامل طلاق در جامعه امروز ما بحران شخصيت است. همان بحراني كه سبب مي‌شود ازدواج‌ها صورت گيرد. بحران تنهايي يا يك خلاء عاطفي خلائي است كه باعث مي‌شود در سن پايين فرد تصميم به ازدواج بگيرد.با ازدواج اين گره يا عقده را از هم بگسلد. چنين افرادي كه هنوز به بلوغ رواني كامل نرسيده و آگاهي لازم را جهت ازدواج‌ها ندارند، فقط براي اينكه تنهايي خود را پر كنند به سراغ ازدواج مي‌روند. اين افراد نه به روابط جنسي، نه به ماديات و نه به ظواهر و... به هيچ چيز توجه نمي‌كنند و تنها توجه آنها به تشكيل زندگي تازه واستقلال فردي درنتيجه جدا شدن ازخانواده خود است. همين بحران شخصيت باعث مي‌شود كه فرد به هيچ كدام از تفاوت‌هاي فرهنگي و... با فرد مقابل توجه نكند تا فقط به استقلال فردي دست يابد. پس به طور غيرمستقيم بحران شخصيت،طلاق را نيزبراي فرد رقم مي‌زند.گفته مي‌شود يك ارتباط جنسي مناسب 60 تا 70 درصد باعث رونق زندگي زناشويي مي‌شود و متاسفانه ديده مي‌شود كه خيلي ازطلاق‌ها به خاطر نداشتن يك ارتباط زناشويي مناسب است.

فالسام جامه شناس آمريكايي سعي كرده است كه علل بحران‌هاي زناشويي را در چهار دسته زير طبقه‌بندي كند:

1- عوامل موقعيتي و غيرشخصيتي مانند سلامت بدني، شرايط اقتصادي، مداخله نزديكان، تولد فرزند ناخواسته وبه عبارت ديگر گونه‌اي ازبدشانسي.

2- نارسايي‌هاي شخصيتي دريكي اززوجين يا هر دو، مانند گرايش‌هاي روان بيمارانه، الكليسم، عقيم بودن، گرايش‌هاي جنسي انحرافي و ساير علائم انحرافات رواني.

3- تفاوت‌ها يا عدم تشابهات شخصيتي از لحاظ سوابق ذهني، اجتماعي، مذهبي، هنري و يا حساسيت‌ها.

4- عدم توافق نقش‌ها مانند گرايش‌هاي ناهمسان زوجين و محروميت‌هاي ناشي از عدم توانايي ازدواج در برآوردن انتظارات هر كدام.بسياري ازعواملي كه سبب ازميان رفتن ازدواج مي‌شود ناشي از نقش‌هايي است كه زن و شوهر در زندگي زناشويي خود ايفا مي‌كنند و آن‌ها را در دوران كودكي و درخانواده قبلي خود آموخته‌اند. عمل كردن به اين نقش‌ها غالبا براي هر يك از زوجين حالت ناهوشياردارد وآنچه كه مساله آفرين است، عدم تناسب آن‌ها با يكديگرودرچارچوب يك كانون خانوادگي است.

در ميان اين نقش‌ها كه تنوع زياد دارند مي‌توان به موارد زيراشاره كرد:

الف) شوهر زير نفوذ زن؛ مرد با پذيرش نقش تابع در خانه پدري و يا در گروه همبازي‌هايش در زندگي زناشويي نيز تسلط همسرش را مي‌پذيرد.

ب) زن يا شوهر عزيزدردانه؛ شخصي كه در كودكي عزيز پدر و مادر و در نوجواني موردستايش آن‌ها باشد در زندگي زناشويي نيز همين انتظار را از همسرش دارد.

ج) شوهري كه مي‌خواهد او را بپرستند؛ اين چنين فردي غالبا براي پدر و مادرش درحكم خداي كوچك بوده است.

د) حسادت غيرعادي زن يا شوهر؛ اين حالت احتمالاناشي از محروميت‌هاي عاطفي در دوران كودكي است.

هـ) سردمزاجي زن؛ اين حالت غالبا معلول نارسايي در آموزش زندگي زناشويي است.

و) زن بچه صفت؛ زن مانند دختر كوچك مادرش هرگز اجازه ندارد كه بزرگ شود.

ز) شوهر غيرقابل اتكا؛ مردي كه اعتقاد دارد تمامي‌زنان بايد مانند مادرش او را دوست بدارند.

بررسي‌هايي كه در ايالات متحده آمريكا در موارد شرايط مساعد براي ازدواج‌هاي توام با خشنودي و موفقيت صورت گرفته است عوامل و شرايط زير را موثر مي‌داند:

الف) تشابه زوجين از لحاظ اعتقادات مذهبي.

ب) وجود دوران نامزدي به مدت شش ماه و بيشتر.

ج) وجود سابقه مناسب در زندگي خانوادگي و به ويژه دوران كودكي زوجين.

د) دارا بودن درآمد در حد متوسط به هنگام ازدواج.

هـ) تطابق پذيري و قابليت انعطاف زوجين.

و) تشابه نسبي سطح آموزش و بالاتر بودن آن.

ز) دارا بودن آموزش كافي در زمينه خانوادگي

(مقدمات جامعه شناسي، دكتر منوچهر محسني، صفحه 325)

ادامه در صفحه بعد (صفحه 2 را کلیک کنید)

صفحه 1 از 3123




▼ ارسال نظر

* نام
* ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام (بعد از تائید مدیر منتشر خواهد شد)

* کد مقابل را وارد کنید
اگر کد خوانا نیست اینجا را کلیک کنید